تبليغاتX
آسمون ریسمون - حکایت
آسمون ریسمون

زیر یک سقف

Home Email Archive Designer
درویشی مجرد به گوشه صحرای نشسته بود پادشاهی بر او بگذشت  درویش از انجاکه فراغت ملک قناعت است

بدو التفاتی نکرد  سلطان از انجاکه شوکت سلطنت است برنجید و بهم امد و کفت این طایفه خرقه پوشان مثال

حیوانند و اهلییت و ادمیت ندارند  وزیر نزد درویش امد و گفت ای درویش سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا

خدمتی نکردی و شرط ادب را بجا نیاوردی  جوابداد که سلطا نرا بگو توقع خدمت از کسی دار که تمنای نعمت از تو

دارد و دیگر انکه ملوک از بهر پاس رعیت است نه رعیت از بهر طاعت ملوک

پادشه پاسپان درویش است                                گر چه نعمت به فر دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست                               بلکه چوپان از برای خدمت اوست

 

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 16:35 توسط درسار |


Home | Archive | Email