در جنگلی خزان زده . دو جاده مختلف رو به یک جا نب داشت.و من از آن متا سف بودم
که نمی توانستم در آن واحد از هر دو بگذرم . زیرا مسافری بیش نبودم .
مدتی طولانی بر جای ایستادم و تا آنجا که چشمم می دید به یکی از این جاده که در میان
جنگل پیچ می خورد و نا پدید می شد نگریستم آنگاه آن جاده دیگر را در پیش گرفتم
زیرا جاده اولی پر سبزه و پا خورده تر بود و بیشتر راهگذر به خود دیده بود.
از آن پس همیشه با آهی از حسرت در هر مرحله از عمر خود به خود می گویم
در جنگل زندگی دو راه جدا فرا روی من بود و من ان را در پیش گرفتم که
راهگذرانش کمتر بودند و این تنها فرقی بود که همواره میان راه من و راه دیگران
بود
رابرت فروست: شاعر آمریکایی
